صمیمانه
نویســــندگان :
◊ کوروش (32)
موضــــــوعات :
◊ عمومی (16)
◊ چندجمله ی صمیمانه (7)
◊ مناجات (4)
◊ عشق (5)
آرشـیـــــــــــو :
◊ اردیبهشت 1387 (1)
◊ بهمن 1386 (3)
◊ اردیبهشت 1386 (4)
◊ فروردین 1385 (2)
◊ اسفند 1384 (3)
◊ دی 1384 (3)
◊ آذر 1384 (7)
◊ آبان 1384 (7)
◊ مهر 1384 (2)
لینكســــــــتان :
◊ Prs
◊ سامان
◊ سهیل
◊ به سوی کامیابی
لینكــــــــدونی :
جستجـــــــــــو :
خبرنامــــــــــه :
نظر سنجــــــــی :
آمار وبــــــــــلاگ :
امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
تمامی حقوق مادی و معنوی این قالب برای میهن بلاگ محفوض میباشد
:[عمومی , ]
امتحانش کنید!
نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت 1387 و 10:05 ق.ظ توسط کوروش
ویرایش شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت 1387 و 07:05 ق.ظ
:[عشق , ]
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن کسی است که البفای دوست داشتن را برایت تکرار کند،
و تو از او رسم محبت بیاموزی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه گذاشتن سدی در برابر رودیست که از چشمانت جاریست.
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه پنهان کردن قلبی ست که به اسفناک ترین حالت شکسته شده .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن شانه های محکمی ست که بتوانی به آن تکیه کنی ،
و از غم زندگی برایش اشک بریزی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی ست ،
که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن یک همراه واقعیست که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی ست .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه یخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست
بر گرفته از:
http://istgah.mihanblog.com/Cat/5.aspx
نوشته شده در سه شنبه 16 بهمن 1386 و 08:02 ق.ظ توسط کوروش
ویرایش شده در - و -
فروغ فرخ زاد :[عمومی , ]
کارون چو گیسوان پریشان دختری
بر شانه های لخت زمین تاب می خورد
خورشید رفته است و نفس های داغ شب
بر سینه های پر تپش آب می خورد
دور از نگاه خیره من ساحل جنوب
افتاد مست عشق در آغوش نور ماه
شب با هزار چشم درخشان و پر زخون
سر می کشد به بستر عشاق بی گناه
نیزار خفته خامش و یک مرغ ناشناس
هر دم ز عمق تیره آن ضجه می کشد
مهتاب می دود که ببیند در این میان
مرغک میان پنجه وحشت چه می کشد
بر آبهای ساحل شط سایه های نخل
می لرزد از نسیم هوسباز نیمه شب
آوای گنگ همهمه قورباغه ها
پیچیده در سکوت پر از راز نیمه شب
در جذبه ای که حاصل زیبایی شب است
رویای دور دست تو نزدیک می شود
بوی تو موج می زند آنجا بروی آب
چشم تو می درخشد و تاریک می شود
بیچاره دل که با همه امید و اشتیاق
بشکست و شد به دست تو زندان عشق من
در شط خویش رفتی و رفتی از این دیار
ای شاخه شکسته ز طوفان عشق من
نوشته شده در سه شنبه 16 بهمن 1386 و 08:02 ق.ظ توسط کوروش
ویرایش شده در - و -
فروغ فرخ زاد :[عمومی , ]
ن روزهای رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم سرشار
آن آسمان های پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس
آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر
آن بام های باد بادکهای بازیگوش
آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
آن روزها رفتند
آن روزها یی کز شکاف پلکهای من
آوازهایم چون حبابی از هوا لبریز می جوشید
چشمم به روی هر چه می لغزید
آنرا چو شیر تازه می نوشید
گویی میان مردمکهایم
خرگوش نا آرام شادی بود
هر صبحدم با آفتاب پیر
به دشتهای نا شناس جستجو می رفت
شبها به جنگل های تاریکی فرو می رفت
آن روزها رفتند
آن روزها ی برفی خاموش
کز پشت شیشه در اتاق گرم
هر دم به بیرون خیره میگشتم
پکیزه برف من چو کرکی نرم
آرام می بارید
بر نردبام کهنه چوبی
بر رشته سست طناب رخت
بر گیسوان کاجهای پیر
و فکر می کردم به فردا آه
فردا
حجم سفید لیز
با خش خش چادر مادربزرگ آغاز میشد
و با ظهور سایه مغشوش او در چارچوب در
که ناگهان خود را رها می کرد در احساس سرد نور
و طرح سرگردان پرواز کبوترها
در جامهای رنگی شیشه
فردا ...
گرمای کرسی خواب آور بود
من تند و بی پروا
دور از نگاه مادرم خطهای باطل را
از مشق های کهنه خود پک می کردم
چون برف می خوابید
در باغچه می گشتم افسرده
در پای گلدانهای خشک یاس
گنجشک های مرده ام را خک میکردم
آن روزها رفتند
آن روزهای جذبه و حیرت
آن روزهای خواب و بیداری
آن روز ها هر سایه رازی داشت
هر جعبه سربسته گنجی را نهان می کرد
هر گوشه صندوقخانه در سکوت ظهر
گویی جهانی بود
هر کسی ز تاریکی نمی ترسید
در چشمهایم قهرمانی بود
آن روزها رفتند
آن روزهای عید
آن انتظار آفتاب و گل
آن رعشه های عطر
در اجتماع سکت و محبوب نرگسهای صحرایی
که شهر را در آخرین صبح زمستانی
دیدار می کردند
آوازهای دوره گردان در خیابان دراز لکه های سبز
بازار در بوهای سرگردان شناور بود
در بوی تند قهوه و ماهی
بازار در زیر قدمها پهن می شد کش می آمد با تمام لحظه های راه می آمیخت
و چرخ می زد در ته چشم عروسکها
بازار مادر بود که می رفت با سرعت به سوی حجم های رنگی سیال
و باز می آمد
با بسته های هدیه با زنبیل های پر
بازار بود که می ریخت
که می ریخت
که می ریخت
آن روزها رفتند
آن روزهای خیرگی در رازهای جسم
آن روزهای آشنایی های محتاطانه با زیبایی رگهای آبی رنگ
دستی که با یک گل
از پشت دیواری صدا می زد
یک دست دیگر را
و لکه های کوچک جوهر بر این دست مشوش مضطرب ترسان
و عشق
که در سلامی شرم آگین خویشتن را بازگو میکرد
در ظهر های گرم دود آلود
ما عشقمان را در غبار کوچه می خواندیم
ما با زبان ساده گلهای قاصد آشنا بودیم
ما قلبهامان را به باغ مهربانی های معصومانه می بردیم
و به درختان قرض می دادیم
و توپ با پیغام های بوسه در دستان ما می گشت
و عشق بود
آن حس مغشوشی که در تاریکی هشتی
ناگاه
محصورمان می کرد
و جذبمان می کرد در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها و تبسم های دزدانه
آن روزها رفتند
آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند
از تابش خورشید پوسیدند
و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت
و دختری که گونه هایش را
با برگهای شمعدانی رنگ می زد آه
کنون زنی تنهاست
کنون زنی تنهاست
نوشته شده در سه شنبه 16 بهمن 1386 و 08:02 ق.ظ توسط کوروش
ویرایش شده در - و -
:[چندجمله ی صمیمانه , ]
و یك دریچه كه از آن
به ازدحام كوچه ی خوشبخت بنگرم .
(فروغ فرخزاد)
نوشته شده در یکشنبه 30 اردیبهشت 1386 و 01:05 ق.ظ توسط کوروش
ویرایش شده در - و -
:[چندجمله ی صمیمانه , ]
هیچ كس لیاقت اشك های تو را ندارد و كسی كه چنین ارزشی دارد باعث اشك ریختن تو نمی شود .
اگر كسی تو را آنطور كه می خواهی دوست ندارد ، به این معنا نیست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد .
دوست واقعی كسی است كه دست های تو را بگیرد ، ولی قلب تو را لمس كند .
بدترین شكل دلتنگی برای كسی آنست كه در كناراش باشی و بدانی كه هرگز به او نخواهی رسید .
تو ممكن است در تمام دنیا فقط یك نفر باشی ، ولی برای بعضی ها تمام دنیایی .
هرگز وقتت را با كسی كه حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .
شاید خدا اینگونه خواسته كه ابتدا افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ، به این ترتیب وقتی او را یافتی ، بهتر می توانی شكر گزار باشی .
به چیزی كه گذشت غم مخور ، به آنچه بعد از آن می آید لبخند بزن .
به دیگران اعتماد كن ، فقط مواظب باش كه به كسی كه تو را آزرده دوباره اعتماد نكنی .
خود را به فرد بهتر تبدیل كن و مطمئن باش كه خود را می شناسی ، قبل از آنكه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی كه او تو را بشناسد .
زیاده از حد خود را تحت فشار مگذار ، چرا كه بهترین چیز ها زمانی اتفاق می افتد كه انتظارش را نداری .
نوشته شده در یکشنبه 30 اردیبهشت 1386 و 01:05 ق.ظ توسط کوروش
ویرایش شده در یکشنبه 30 اردیبهشت 1386 و 01:05 ق.ظ
:[عمومی , ]
آنکه دائم هوس سوختن ما می کرد
کاش می آمد واز دور تماشا می کرد
نوشته شده در یکشنبه 30 اردیبهشت 1386 و 01:05 ق.ظ توسط کوروش
ویرایش شده در یکشنبه 30 اردیبهشت 1386 و 01:05 ق.ظ
:[چندجمله ی صمیمانه , ]
تنهایی در بهشت سخت تر از
تنهایی در کویر است ... !
( دکتر شریعتی )
نوشته شده در یکشنبه 30 اردیبهشت 1386 و 01:05 ق.ظ توسط کوروش
ویرایش شده در یکشنبه 30 اردیبهشت 1386 و 01:05 ق.ظ